پلاک ٢٠

خوش آمـدید، چایی حاضر است



 ✓ روز اعزام - بخش دوم

بالاخره رسیدیم

     بالاخره بعد از ۲۸ ساعت رسیدیم به پادگان، پیاده شدیم و کوله‌هارو برداشتیم و به صف شدیم از درب دوم تا درب محل آموزش حدود ۱۵ دقیقه پیاده‌روی کردیم، تووی میدان رژه به صف شدیم نزدیک ۵ صبح بود‌. سوز سردی میومد و هوا سرد بود برای ما که اهل منطقه سردسیر بودیم مشکلی نداشت ولی یکی از بچه‌های اهل جنوب حالش بد شد به شدت سردش بود بردنش داخل یکی از دفترها تا یکم گرمش بشه.

کویر

     هوا که روشن شد تا حدودی قابل مشاهده بود که کجا هستیم، تا چشم کار میکرد کویر و بیابان، تا افق تا جایی که آسمون به زمین برسه کویر بود حتی بوته و درختچه هم نبود یه منظره با زمین صاف و بی‌ اب و علف پشت فنس هم هیچ فضای سبزی نبود ینی به معنای کلمه اثری از پوشش گیاهی در هیچ جا نبود.

این موصوع برای منی که عادت داشت هر جمعه بره کوهنوردی یا طبیعت گردی سخت بود. چشمام عادت کرده بودن به سرسبزی و طبیعت زیبا ولی اومده بودم یهو وسط کویر!

فصل پاییز هوای اون منطقه ظهرها داغ و کویری بود و بعدازظهر و شب‌ها سرد، یعنی ما هر روز تابستون و زمستون رو باهم تجربه میکردیم.

باز هم انتظار

     تا ۸ صبح منتظر موندیم تا بیان و به کارامون برسن، رفتیم جلوی یه سوله بزرگ صف کشیدیم از جاهای دیگه هم اومده بودن حدودا ۱۶۰۰ نفر میشدیم، نوبتی اسم‌هارو خوندن و لوازم و لباس‌های نظامی‌رو تحویلمون دادن ولی پوتین کسر اومد گفتن بعدا تحویل میدن.

نمیدونستیم قراره چی بشه، تا ساعت ۱۰ طول کشید وسایلمون رو تحویل بدن، فکر میکردیم  میریم آسایشگاه ولی معلوم نبود.

اولین برگه مرخصی

     هوا کم‌کم گرم شد حدودای ساعت ۱۱ بود که دوباره مارو برگردوندن به سمت درب دوم، به شکل عجیبی حواس پرت شده بودم کولم رو جا گذاشته بودم چندباری این کار تکرار شد، به طور غیرعادی حواس پرت شده بودم بنظرم بخاطر اضطرابی بود که داشتم چون همه چیز برام ناشناخته بود( محیط، آدما، روال کار، آینده و برانمش...).

دوباره به خط شدیم و اسمارو خوندن و برگه مرخصی دادن دستمون و سوار اتوبوس شدیم.

شش روز مرخصی دادن و گفتن برین و لباساتون رو اندازه کنید و برگردید! حس دوگانه‌ای داشتم هم خوشحال بودم که دارم برمیگردم و هم حس میکردم وقتم تلف شده که چرا این همه راه‌رو باید میومدم و دوباره برمیگشتم!

طبیعت کویری

     موقع برگشت فرصت خوبی بود تا مناظر و طبیعت منطقه‌رو ببینیم، واقعا برای من عجیب بود، یک و نیم ساعت بیشتر طول کشید تا برسیم به سمنان در طول مسیر اثری از سرسبزی نبود ولی آسمان آبی زیبا بود بدون آلودکی فقط نزدیکی‌های سمنان چندتا زمین کشاورزی کوچک دیده میشد که واسه خودشون استخرهای ذخیره آب داشتن.

از کنار سمنان رد شدیم به سمت تهران هوا گرم بود باز ولی هر چه به سمت غرب حرکت میکردیم هم سرسبزی بیشتر میشد و هم پایین اومدن دمای هوا کاملا ملموس بود.

نزدیکای ۱۱ شب رسیدیم شهر خودمون تا برسم خونه شد ۱۲ شب، وقتی رسیدم خونه خبر نداده بودم رفتم پشت در ایستادم زنگ زدن مامان در رو باز کرد خوشحال شد بعد به شوخی گفت نرفته که برگشتی 😂 گفتم اومدم مرخصی 😄

درسته کلا دوسه روز نبودم و حس دوری چند روزه داشتم انگار که چندین روزه دور بودم و این این بازگشت خوشایند بود.

 

  • ۰۴ اسفند ۱۴۰۴ ، ۲۱:۳۴
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
اجـــبــاری
اخــتــیاری
اخــتــیاری
پيام شما ارسال شد

.