صبح زود
روز اعزام صبح زود کولم رو برداشتم، از مادر عزیزتر ازجانم خداحافظی کردم و رفتم تا خودمو به محل نظام وظیفه شهرمون معرفی کنم.
وقتی تووی تاکسی نشستم یاد اعزام به خدمت داداش بزرگترم افتادم که کل خانواده و حتی تعدادی از فامیل باهم رفتیم برای بدرقش ولی من بازم مثل دوران دانشگاه (که با خانوادههاشون برای ثبت نام اومده بودن) تنها بودم یکم دلم گرفته بود ولی درک میکردم شرایط اینجوری پیش اومده و البته خیلیها هم مثل من بودن.
قبل از ساعت ۷ صبح رسیدم به نظام وظیفه، خیلی شلوغ بود خانوادهها داشتن از عزیزانشون خداحافظی میکردن، گفتن تووی حیاط به صف بشین بعد بشنید روی زمین تا ساعت ۱۲ ظهر منتظر موندیم یعنی ۵ ساعت انتظار!
باز هم انتظار
بعد از ساعت ۱۲ شروع کردن اسم نفرات رو خوندن ۴۰۰ نفری میشدیم. توو دستههای ۵۰ نفری سوار اتوبوس میکردن و میفرستادن به محل و یگان آموزشی.
هر چی منتظر شدم اسم منم بخونن نخوندن! 😑 کلا تووی حیاط موندیم ۴۰ نفر که گفتن همه شما کد مازاد هستین.
آخرین اتوبوس اومد گفتن همه سوار شن یه افسری اومد دم در اتوبوس ایستاد و دونه دونه اسمارو خوند و برگه اعزام را داد دست بچهها. تا اینکه دو سه نفر مونده به آخر اسم منم خوند بالاخره رفتم برگهرو تحویل گرفتم فورا نگاه کردم ببینم کجا افتادم که از پشت سر گفتن برو سوار شو نیرو هوایی هستین 😃
منم خوشحال شدم گفتم بهبه نیرو هوایی جای خوبیه تازه شهر خودمون هم نیرو هوایی داره پس محل آموزشیم یا اینجاست یا تهران فوقش بعده آموزش برمیگردم باز شهر خودمون.
سفر به پشت کوههای آلپ!
رفتم نشستم روی صندلی برگهرو بادقت خوندم دیدم نوشته محل آموزش پدا-فند هوایی سمنان! 😵💫 تا اون موقع اصلا اسمی از این نیرو نشنیده بودم و شناختی ازش نداشتم.
از کناریم پرسیدم یعنی الان ما داریم میریم سمنان؟ هزاروپونصد کیلومتر اونور کشور؟ برگشت گفت نه بابا میریم تهران سمنان چرا بریم گفتم برگترو ببین نگاه کرد بعد با دست زد توو سرش زود رفت جلو از افسری که مسئول ما بود بپرسه داریم کجا میریم که اونم گفت بله سمنان، اون پسره هم با صورت متحیر و متعجب برگشت نشست پیشم 😂
اتوبوس شروع به حرکت کرد ساعت یک و نیم بعدازظهر بود داشتم از پنجره بیرون رو نگاه میکردم حس میکردم دارم میرم به مسافرت دور و دراز که برگشتنش دست خودم نیست و معلوم نیست چقد طول بکشه برگردم یجورایی انگار داشتن برای همیشه میرفتم.
ته اتوبوس خیلی سر وصدا بود هم صدای موتور هم بچهها خیلی انرژی داشتن و صر و صدا میکردن رفتم ردیف جلو جامو با یکی عوض کردم.
یک ساعت بعد از حرکت وقتی داشتم به مسیر نگاه میکردم حس غریبی داشتم.
حس غریب
تا حالا انقدر از خانواده و عزیزانم دور نشده بودم اونم برای مدت نامعلوم، هر چند قبلا چند سالی برای تحصیل شهر دیگهای مونده بودم ولی فوقش دو هفته یکبار برمیگشتم و به عزیزانم سر میزدم.
یادم میاد حس میکردم دارم خواب میبینم و با خودم میگفتم این چه کاریه دارم میکنم؟ چرا انقدر دارم از عزیزانم دور میشم؟
شاید کسی که تجربشو نداره بگه مگه چیه مدتی میری جایی دور ولی بعد برمیگردی دیگه🫤 ولی تا در شرایطش قرار نگیری نمیتونی درکش کنی.
پدر
اونروز روز خاصی بود برام چون هم روز اعزامم بود به خدمت سربازی و هم روز سالگرد فوت پدرم هر دو توو یک روز، یجورایی دلتنگ پدرم هم بودم و حس غریبانهای داشتم چون تنهایی داشتم یه فصل جدید و مهم از زندگیمرو شروع میکردم.
مسیر زیبا
مسیر پر بود از زیباییها و مناظر عالی، از شهرهای زیادی عبور کردیم تووی مسیر برای نماز و نهار و شام چند باری نگه داشتن(هرچند نهار و شام رو خودمون تهیه کردیم).
هر شهری که توقف میکردن با دقت به مردمشون نگاه میکردم، برام جالب بود که فرهنگ و مردم کشورم رو بیشتر ببینم و بیشتر بشناسم.
چیزی که توجه من رو جلب کرد هر چی به سمت شرق کشور میرفتیم از پوشش گیاهی کاسته میشد و سرسبزی و درختان مسیر کمتر میشد.
پیر پسرهای اعزامی
اکثر بچهها لیسانس یا ارشد بودن بنابراین رنج سنی اعزامیها بین ۲۲ تا ۲۷ سال بود، تعداد زیادی هم متاهل بودن.
تووی اتوبوس جو آرومی بود ولی چندتایی هم بودن که پر انرژی بودن تا آخر مسیر شلوغی کردن و بگو بخند راه انداختن.
سمنان شهر عجایب
ساعت یک بامداد(یک شب) رسیدیم به سمنان، راننده اتوبوس از یک نفر محلی آدرس پادگان آموزشی رو پرسید که یه جاده باریک داشت.
اون موقع مسیریاب نبود رفتیم و تووی تاریکی شب توو مسیر خاکی گم شدیم بعد از یک ساعت چرخ زدن بالاخره از یه خوردوی عبوری مسیر درست رو پرسیدیم و به مسیر ادامه دادیم.
بعد از طی یک ساعت دیگه رسما وارد کویر شدیم و اثری از درخت یا زمین کشاورزی نبود، همه جا تاریک بود و فقط یه جاده باریک که معلوم نبود به کجا میره!
همه خسته و بیقرار شده بودیم چون واقعا محیط ناشناختهای بود واسمون واقعا وسط ناکجا آباد بودیم انگار.
مسیر جغرافیای عجیبی داشت، زمین بی آب و علف، سنگهای عظیم رنگی، تا چشم کار میکرد در افق تاریکی دیده میشد. حتی نور چراغ یک خودرو یا یک روستای کوچک هم نبود، تاریکی مطلق.
بالاخره ساعت ۴ صبح بعد از رد شدن ناهمواریهای عجیب و غریب رسیدیم به درب جبهه(درب اول پادگان) اونجا هم تاریک بود فقط با نور چراغ خودرو متوجه شدیم یه سرباز لاغر با کلاه خود اومد.
از نگاهش معلوم بود خسته، بیخواب و بی رمق بود، در آهنی سنگین رو به زحمت کنار زد تا ازش عبور کنیم با خودمون گفتیم بالاخره رسیدم دیگه راحت شدیم نگو یه ساعت دیگه باز باید میرفیتم تا به درب اصلی برسیم(این پادگان بزرگترین پادگان آموزشی کشور به لحاظ وسعت بود).
اخــتــیاری
اخــتــیاری